من آن کنم که خداوند گار فرمايد

که بوي خير ز زهد ريا نمي آيد
2
اگر به باده مشکين دلم کشد شايد
من آن کنم که خداوند گار فرمايد جهانيان همه گر منع من کنند ز عشق
گنه ببخشد بر عاشقان به بخشايد  طمع ز فيض کرامت مبر که خلق کريم
که حلقه اي ز سر زلف يار بگشايد مقيم حلقه ذکر است دل بدان اميد
چه حاجت است که مشاطه ات بيارايد ترا که حسن خدا داده است حجله بخت
کنون بجز دل خوش هيچ در نمي پايد  چمن خوش است هوا دلکش است و مي بيغش
که اين مخدره در عقد کس نمي يابد جميله اي است عروس جهان  ولي هشدار
بيک شکر ز تو دلخسته اي بيا سايد به لابه گفتمش اين ماهرخ چه باشد اگر
که بوسه تو رخ ماه را بيالايد به خنده گفت که حافظ خداي را مپسند
   
   
   
   
   

اين فال هم شگون دارد خدا ده را خدا داده است، موٌلف مي نويسد يکي از امرا نقل نمود که مرا پسري بود که به رحمت حق پيوست و بدين سبب پيوسته غمگين بودم تا آنگه تفالي از خواجه زدم و اين غزل آمد و پس از چند روز اثر حمل در همسرم پديد آمد و پس ار مدتي خداوند بما پسري داد

 

© Parwak Site