آنکه از سنبل او غالیه تابی دارد

باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
1
آنکه از سنبل او غالیه تابی دارد
چه توان کرد عُمرست و شتابی دارد از سر کُشته خود می گذری همچون باد
آفتابیست که در پیش سحابی دارد ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
تا سهی سرو ترا تازه تر آبی دارد چشم من کرد بهر گوشه روان سیل سرشک
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد غمزه شوخ تو خونم به حطا می ریزد
روشن است اینکه خضر بهره سرابی دارد آب حیوان اگر اینست که دارد لب دوست
تُرک مست است مگر میل کبابی دارد چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد جان بیمار مرا نیست ز تو روی سوال
چشم مستش که بهر گوشه خرابی دارد کسی کند سوی دل خسته حافظ نظری
   
   
   
   
   
ای صاحب فال عمر انسان همچو باد می گذرد، پس قدر لحظه لحظه آن را بدان و سعی کن از خود نام نیک بگذاری

 

© Parwak Site