دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
2
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی
و آتش چهره بدین کار بر افروخته بود جان عشاق سپند رخ خود می دانست
که نهانش نظری با من دلسوخته بود گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم
در پیش مشعلی از چهره بر افروخته بود کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
   
   
   
   
   
   
ای صاحب فال دنیا به کسی وفا ندارد، قدر زیبایی ها و خوبی ها را بدان و دل به دنیا نبند

 

© Parwak Site