خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
2
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود سودا دیده غمدیده ام به اشک مشوی
چرا که بی سر زلف توام بسر نرود زمن چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود دلا مباش چنین هرگز گرد و هر جایی
که آب روی شریعت بدین قدر نرود مکن بچشم حقارت نگاه در من مست
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود من گدا هوس سرو قامتی دارم
وفای عهد من از خاطرت بدر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
چگونه چون قلمم دود دل بسر نرود سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
به شرط آنکه ز مجلس سخن بدر نرود بیار باده و اول بدست حافظ ده
   
   
   
ای صاحب فال غم و غصه را فراموش کن و در زندگی به حرفی که می زنی اعتقاد داسته باش و پای و پیمان خود بایست تا موفق بشود

 

© Parwak Site