به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم
2
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم جهان پیرست و بی بنیاد ازین فرهادکش فریاد
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم جهان فسانی و باقی فدای شاهد و ساقی
حرامم باد اگر من جای بجای دوست بگزینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
که غوغا می کند در سر خیال خواب دو شینم صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیان بر خیز
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
   
   
   
   
   
ای صاحب فال محبت و دوستی ها را فراموش نکن و برای آنها ارزش قایل باش، دوست خوب از همه کس به ما نزدیکتر است

 

© Parwak Site