که برد به نزد شاهان زمن گدا پیامی

که بکوی می فروشان دو هزار جم بجامی
2
که برد ز نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که بضاعتی ندارم و فکنده ایم دامی تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن
نه به نامه ای پیامی نه به خامه ای سلامی عجب از وفای جانان که عنایتی نفر مود
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی اگر این شراب خامست اگر آن حریف پخته
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی بکجا برم شکایت به که گویم این حکایت
   
   
   
ای صاحب فال به عهد و وفای خود عمل کن و برای قولی که داده ای ارزش قایل باش و بدان که فقط نیکی است که از انسان به جا می ماند به قول سعدی
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز *** مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

 

© Parwak Site