یاد یار

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
2
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد
وای از آن عیش و تنعم که در آن محفل بود آه از این جور و تطاول که در این دامگه است
چون توان کرد سعی من و دل باطل بود در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بودم دوش بر یاد حریفان بخرابات شدم
مفتی عقل در این مسله لایعقل بود بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
خوش درخشیده ولی دولت مستعجل بود راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
   
در مورد این فال خلخالی در حافظ نامه خود می نویسد در دشت مشغول تحصیل بودم نا چار شدم به مشهد مقدس بروم در مدت توقف در مشهد، نایب الصدر لاهیجانی را ملاقات کردم روز مراجعت برای خدا حافظی رفتم گفت چرا به این زودی گفتم مجبور هستم و الا میل نداشتم گفتند قرآنی چیزی همراه داری عرض کردم علاوه بر قرآن همیشه حافظ کوچکی همراه دارم تفالی زدند غزل بالا آمد

 

© Parwak Site