هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است

بکش به غمزه که اينش سزاي خويشتن است
2
بدام زلف تو دل مبتلا خويشتن است
بدست باش که خيري بجاي خويشتن است گرت ز دست بر آيد مرا خاطر ما
شبان تيره مرادم فناي خويشتن است به جانب اي بت شيرين دهن که همچون شمع
مکن که آن گل خندان براي خويشتن است چو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل
که نافه هاش ز بند قباي خويشتن است به مشک چين و چکل نيست بوي گل محتاج
که گنج عافيتت در سراي خويشتن است مرو به خانه ارباب بي مروت دهر
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است بسوخت حافظ و در شرط عشقبازي او
   
   
   
   
   
   
   
اي صاحب فال اتکا به نفس خود داشته باش و سعي کن يار شاطر باشي و نه بار خاطر به فکر آسايش و زندگي خود باش

 

© Parwak Site