امروز که در دست توام مرحمتی کن

باز آید و بر ها ندم از بند ملامت
1
یا رب سببی ساز که سارم بسلامت
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت خاک ره آن یار سفر کرده بیارید
آن حال و خط و زلف و رخ و عارض قامت فریاد که از شش جهتم راه به بستند
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت امروز که در دست توام مرحمتی کن
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت حالا که من از جور و جفای تو بنالم
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
   
   
   
   
   
   
از دوستان و نزدیکان تو که به او علاقه داری، و در سفر است و تو چشم براه او هستی دل خوش دار او با تاخیری که دارد به سلامت بسوی تو باز خواهد گشت

 

© Parwak Site