يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
2
يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن
دايماٌ يکسان نماند حال دوران غم مخور دور گردن گر دو روزي بر مراد ما نگشت
چتر گل بر سر کشي اي مرغ خوش خوان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور هان مشو نوميد چون واقف نيي از سر غيب
سرزنش هاگر کند خار مغيلان غم مخور در بيابان گربه شوق کعبه خواهي زد قدم
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
چون ترا نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بر کند
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور گر چه منزل پس خطر ناک است و مقصد ناپديد
تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور حافظا در کنج فقر و خلوت شبهاي تار
   
   
   
   

اي صاحب فال کاري که در پيش داري ممکن است در انجام آن با مشکلاتي مواجه شوي دست از طلب مدار، زيرا به کوشش به هر کجا خواهي رسي، پايان و عاقبت خوب و مطلوبي خواهي داست


 

© Parwak Site