دست غیب آمد و بر سینه نا محرم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
1
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دست غیب آمد و بر سینه نا محرم زد مدعی خواست که آید به تماشا گه راز
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
   
   
   
   
   
   
   
ای صاحب فال بدان دل منتظر و جایگاه خداست سعی کن خود را از آلودگیها بدور داری و قلب خود را پاک نگاه داری تا حقیقت الهی در تو جلوه گیر شود

 

© Parwak Site