بجز تزخدمت رندان نکنم کار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
2
گر بود عمر و به میخانه رسم بار دگر
تا زنم آب در میکده یک بار دگر خرم آن روز که بادیده گریان بروم
تا برم گوهر خود را بخریدار دگر معرفت نیست در این قوم خدا مددی
حاش اله که روم من ز پی یار دگر یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر گر مساعد شدم دایره چرخ کبود
غمزه شوخش و آن طره طرار دگر عاقبت می طلبد خاطرم ار بگذارند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر راز سربسته مابین که بدستان گفتند
کُندم قصد دل ریش به آزار دگر هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
 
   
ای صاحب فال اگر مورد بی مهری دوستان قرار گرفته ای و اغیار حق صحبت ترا نشناخته اند نا راحت مباش بزودی قدر و قیمت ترا خواهند شناخت

 

© Parwak Site