در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

گلبانگ زد که چشم  بد از روی گل بدور
1
دیگر ز شاخ سر و سهی بلبل صبور
با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور ای گل بخ شکر آنکه تویی پادشاه حسن
تا نیست غیبی نبود لذت حضور از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
ما را غم نگار بود مایه سرور گر دیگران به عیش طرب خرمند و شاد
ما را شرابخانه ضصور است و یا حور زاهد اگر بحور و قصور است امیدوار
گوید ترا که باده بخور گو هوالغفور می خور به بانک چنگ و مخور غصه ورکسی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
 
   
   
   
ای صاحب فال هر تاریکی روشنی دارد و هر روزی قرب و صال نگران مباش به زودی به مطلوب خود خواهی رسید

 

© Parwak Site