هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
1
هزار شکر که دیدم بکام خویشت باز
من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز اگر چه حُسن تو از عشق غیر مستغنی است
ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم
که کرد نرگس مستش سیه بسرمه ناز چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت
گرت چو شمع جفایی زسد بسوز و بساز بدین سپاس که مجلس منورست بدوست
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز روندگان طریقت ره بلا سپرند
که نیست سینه ارباب کینه محرم راز غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب
جمال دولت محمود را بزلف ایاز غرض کرشمه حسن است ورنه حاجت نیست
در آن مقام که حافظ بر آورد آواز غزل سرایی ناهید صرفه یی نبرد
   
   
ای صاحب فال شکر خدا که بعد از سعی و کوشش زیاد به مراد خود رسیده ای با افراد خودبین و خود پسند و اطرافیان خودبین و خودپسند و اطرافیان خود مدارا کن و همه جا حُسن نیت خود را نشان بده

 

© Parwak Site