ز حمتی می کشم ز مردم نادان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
2
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس کس بامید وفا ترک دل و دین مکناد
شیوه یی می کند آن نرگس فتان که مپرس چارسایی و سلامت هوسم بود ولی
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس به یکی جرعه که آزاد کسش در پی نیست
هر کسی عریده ای این که مبین آن که مپرس گفتگو هاست درین راه که جان بگذارد
دل و دین می برد از دست بدانسان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
حافظ این قصه درازست به قرآن که مپرس گفتمش زلف بخون که شکستگی گفتا
   
   
   
   
   
   
ای صاحب فال از افراد نادان بپرهیز و با دانا یان بیامیز در مطلب اصلاح و دانایی خود باش تا دیگران را بتو باشد و در احترامت بکوشند

 

© Parwak Site