چشم دارم که سلامی برسانی زمنش

می سپارم بتو از چشم حسود چمنش
2
یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا
جای دلهای غزیزست بهم بر مزنش به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
محترم دار در آن طره عنبر شکنش گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
شعله آن است که باشد خبر از خویشتنش در مقامی که بیاد لب او می نوشد
هر که این آب خور درخت به دریا فکنش عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
سرما و قدمش با لب ما و دهنش هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
   
   
   
گر چه دوست تو سر از وفاداری بر تافته و راهی سفر شده است تو بر دوستی او پایدار بش بزودی قدر ترا دانسته و به سوی تو باز خواهد گشت

 

© Parwak Site