بيا تا گل بر افشانيم 

فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم
4
بيا تا گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم
من و ساقي بهم سازيم و بنيانش براندازيم اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد
که دست افشانيم غزل خوانيم و پاکوبان سراندازيم چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي 
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم صبا خاک وجود ما بدان عالي جناب انداز
بيا کاين داوري ها را به پيش داور اندازيم يکي از عقل ميلافد يکي طامان مي بافد
که از پاي خمت يکسر به حوض کوثر اندازيم بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
نسيم عطر گردان را شکر در مجمر اندازيم شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم
که در پيشت غزل خوانيم و در پاي سراندازيم بيا جانا منورکن ز رويت مجلس ما را
بيا حافظ که تا خود را به ملک ديگر اندازيم شخنداني و خوش خواني نمي ورزند در شيراز
   
   
   
   
   
اي صاحب فال غرض از اين غزل زيباي حافظ اين است که بجاي کينه و نفرت بياييد محبت و خوبي را پيشه کنيم، چرا که با محبت و خوبي مي توان به همه جا رسيد

 

© Parwak Site