بقدر دانش خود هر کسی کند ادراک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
1
هزار شمنم ار می کنند قصد هلاک
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک رود بخواب دو چشم از خیال تو هیهات
و گرنههر دم از هجرتست بیم هلاک مرا امید وصال تو زنده می دارد
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک نفس نفس اگر از باده نشنوم بویش
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک بچشم خلق عزیز جهان شود حافظ
   
   
   
ای صاحب فال زخم دوست مرهم و نفرین او دعاست هیچ دشمنی دوست نمی شود مگر به مکرمت و گذشت و فداکاری و در خدمت دوستان باش تا ترا نیکو دارند

 

© Parwak Site