چاره آن است که سجاده بمی بفروشیم

سخن اهل دل است این و بجان بنیوشیم
2
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم نیست در کس کرم و وقت طرب می گذرد
نازنینی که برویش می گلگون نوشیم خوش هوایی است فرح بخش خدا یا بفرست
لاجرم ز آتش حرمان و هوس می جوشیم گل بجوش آمد و از می نزدیمش آبی
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
سنبلانیم که در موسم گل خاموشیم حافظ این حال عجب باکه توان گفت که ما
   
   
   
   
   
   
   
ای برادر وقت را غنیمت دان و غم بدل راه مده و از نعمتهای دنیا بقدر کافی استفاده کن بدان لحظه ای که کذشت دگر بر نمی گردد و عمر به سرعت باد در گذر است

 

© Parwak Site