بس حکایتهای شیرین باز می ماند زمن

ور بگویم دل به گردان رو بگرداند زمن
2
چون شوم خاک رهش دامن ببفشاید زمن
ور بر نجم خاطر نازک بر نجاند زمین گر چو شمعش پیش می رم بر غمم خندد چو صبح
ور بگویم باز پوشان باز پوشاند زمن روی رنگین را بهر کس می نماید همچو گل
کار بستانم از و یا داد بستاند زمن او بخونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کو به  چیزی مختصر چون باز می ماند زمن دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند زمن چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش بین
بس حکایتهای شیرین باز می ماند زمن گر چو فرهادم به تلخی جان بر آید باک نیست
خلق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن صبر کن حافظ اگر زین دست باشد درس غمم
   
   
   
   
   
   
اگر یار سر نامهربانی با تو دارد سعی کن دل او را به دست آوری و کسی را از خود رنجیده خاطر مساز و در مقام بدست آوری دل با من باش، که دل بدست آوردن هنر است

 

© Parwak Site