من برده ام به باد فروشان پناه از او

خوش حلقه اي است ليک بدر نيست راه از او
2
خط عذار يار بگرفت ماه از او
آنجا به مال چهره و حاجت بخوان از او آبروي دوست گوشه محراب در دولت است
اين دود بين که نامه شد سياه از او کردار اهل صومعه ام کرد مي پرست
من برده ام به باده فروشان پناه از او سلطان غم هر آنچه تواند بگو بکن
گو بر فروز مشعله صبحگاه از او ساقي چراغ مي بره آفتاب بر
بتوان مگر سترد حروف گناه از او آبي به روزنامه اعمال ما فشان
روزي بود که ياد کندپادشاه از او آيا در اين خيال که دارد گداي شهر
خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
   
   
   
اي صاحب فال دنيا وفا و بقا ندارد غم بيهوده مخور و تا مي تواني در شادي و خوشي کوش و از عمر خود بخوبي استفاده کن

 

© Parwak Site