اي من فداي شيوه چشم سياه تو 

خورشيد سايه پرور طرف کلاه تو
2
اي خونبهاي نافه چين خاک راه تو 
از دل نيايدش که نويسد گناه تو خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال
اي من فداي شيوه چشم سياه تو نرگس کرشمه مي برد از حد برون خرام
زان شد کنار ديده و دل تکيه گاه تو آرام و خواب خلق جهان را سبب تويي
از حسرت و فروغ رخ، همچو ماه تو با هر ستاره اي است سر و کارست هر شبم
ماييم و آستانه در دولت پناه تو ياران همنشين همه از هم جدا شدند
آتش زند به خرمن غم دود آه تو حافظ طمع مبر ز عنايت که عاقبت
   
   
   
   
   
   
   
اي صاحب فال بايد به لطف و عنايات خدا اميدوار باشي دست از کوشش و طلب بر نداري بالاخره به آرزوي خود خواهي رسي

 

© Parwak Site