هردم و ان يکادي ز اخلاص بر دميده

مانند چشم مستت چشم جهان نديده
2
اي از فروغ رويت روشن چراغ ديده
گيتي نشان نداده ايزد نيافريده همچون تو نازنيني سر تا بپا لطافت
سجاده ترک داده، پيمانه در کشيده هر زاهدي که ديدي ياقوت مي فروشت
گه اين کمين گشاده گه آن کمان کشيده در قصد خون عاشق ابرو و چشم مستت
هم زان دهن بر آرم کام دل رميده گر ز آنکه رام گردد بختت رسيده با مت
پيوسته از چه باشد چون قد من خميده ميلي اگر نداردبر عارض تو ابرو
آن دم که جان شيرين باشد به لب رسيده گر بر لبم نهي لب يابم حيات باقي
چون عودچند باشم در آتش آرميده از سوز سينه هر دم دو دم به سر بر آيد
هر دم وان يکادي ز اخلاص بر ديمده بر چهره بخت نيکت تعويذ چشم زخم است
دُرهاي شعر حافظ بنويس در جريده ما را بضاعت اين استگر در مذاقت افتد
   
   
   
   
اي صاحب فال لطف خدا شامل حال تست و از بلا و خطر دور خواهي بود به لطف خدا بساز و دلخوش باش که زندگي بر مرام همه کس نتوان کرد

 

© Parwak Site