فاش کردند رقيبان قويتر دل من

هر که شد خاک درت زشت ز سر گرداني
4
جان فداي تو که جاني و هم جاناني
کار دشوار نگيرند بدين آساني سر سري از سر کوي تو نيارم بر خاست
نازکان را نبود شيوه جان افشاني خام را طاقت پروانه پر سوخته نيست
با تو گستاخ نشستن بود راز حيراني بي تو آرام گرفتن بود از ناکامي
چند پوشيده بماند خبر پنهاني فاش کردند رقيبان تو تير دل من
واجب آن است بر ديده ما بنشاني تا بماند تر و شاداب نهال قد من
گفتمش چوني و چون مي زني اي زنداني در خم زلف تو ديدم دل خود را روزي
هر گدا را نبود مرتبه سلطاني گفت آري چه کني گر نبري رشک بمن
بس اگر ، بر سر اين کوي کني درماني راستي حد تو حافظ نبود صحبت ما
 
   
اي صاحب فال سعي کن راز دل خود را با کسي نگويي چون حتي دوستان خود دوستاني دارند ممکن است افشا شدن اين راز به نفع تو نباشد

 

© Parwak Site