ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
4
هوا خواه توام جانا و میدانم که می دانی
نه بیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی ملامتگو چه دریابد میان عشق و معشوق
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی لبند است
که در حُسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی چراغ افروز چشم با نسیم زلف جانان است
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
بکش دشواری منزل بیاد عهد آسانی ملول از همراهان بودن طریق کار دانی نیست
نگر تا حلقه اقبال ناممکن بجنبانی خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ
   
   
   
ای صاحب فال صحبت یاران و ناصحان مشفق را غنیمت شمار و به آنها نکویی کن از جبین گره بگشا تا همه کار گشای تو گردند

 

© Parwak Site