سلامی چوبوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی
2
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان شمع خلوتگه پارسایی درودی چو نور دل پارسایان
دلم خون شد از عصه ساقی کجایی نمی بینم از همدمان هیچ بر جای
فروشند مفتاح مشکل گشایی زکوی مغان رخ مگردان که آنجا
ز حد میبرد شیوه بیوفایی عروس جهان گر چه در حد حسن است
که گویی نبودست خود آشنایی مراگر تو بگذاری ای نفس طالع
زهم صحبت بد، جدایی جدایی بیاموزمت کیمیای سعادت
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی دل خسته من گرش همتی هست
چه دانی تو ای بنده کار خدایی مکن حافظ از جور دوران شکایت
   
   
   
   
   
از دوستان مشفق دلجویی کن و از یار بد بپرهیز چون بدعهدان و سنت شکنان نه تنها ترا یاری نمی دهند بلکه بر گره کار تو می افزایند

 

© Parwak Site