به یاد گار بمانی که بوی او داری

به یادگار بمانی که بوی او داری
1
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
توان بدست تو دادن گر من نکو داری دلم که گوهر اسرار حُسن و عشق در دست
جز این قدر که رقیبان تند خو داری در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری تو ای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
خود از کدام خم است اینکه در سبو داری به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
که گر به او رسی از شرم سر فرو داری به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز
ترا رسد که غلامان ماهرو داری دم از کلک خوبی چو آفتاب زدن
که همچو گل همه آیین و رنگ و بو داری قیای حُسن فروشی ترا ابراز دو بس
قدم بردن نه اگر میل جستجو داری زکنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
   
   
   
ای برادر قدر پدر و مادر و بستگان و یاران خود بدان و یادگار محبوب خود را گرامی دار چون تا هست وجود آنان موجب نعمت و قدرت و شادمانی است

 

© Parwak Site