حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تودانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
4
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
به مردمی، نه بفرمان چنان بر آن که تو دانی تو پیک خلوت رازی و دیده بر سراهت
ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
دقیقه ای است نگا را در آن میان که تو دانی امید در کمر زر کشت چگونه به بندم
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
   
   
   
   
   
   
   
ای صاحب فال نوید سعادت آینده ترا امیدی بخشد و نور خوشبختی در سرای تو می تابد به زیر دستان تفقد کن و از کمک مادی و معنوی به دوستان و کسانی که نیاز به یاری تو دارند، دریغ مکن

 

© Parwak Site