چهل سال پیش رفت که من لاف می زنم

کز چاکران پیر مغان کمترین منم
1
چهل سال پیش رفت که من لاف می زنم
ساغر تهی نشد زمن صاف روشنم هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش
پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
کالوده گشت جامه ولی پاک دامنم در شان من به دردکشی ظن بد مبر
کز یاد برده اند هوای نشیمنم شهباز دست پاشهم این چه حالتست
با این لسان عذب که خامش چو سوسنم حیفست بلبلی چون من اکنون درین قفس
کو همرهمی که خیمه ازین خاک بر کنم آب و هوای فارس عجب سفله پرورست
در بزم خواجه پرده زکارت بر افکنم حافظ به زیر خرقه قدح تا بیک کشی
شد منت مواهب او طوق گردنم تورانشه خجسته که در من یزید فضل
   
ای صاحب فال دلت گرفته و اندوهگینی، سعی کن به سفر بروی و قدری از حال و هوای محیط و اطرافت دور شوی، حتما بهتر می شوی

 

© Parwak Site