حجاج چهره جان میشود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
2
حجاج چهره جان میشود غبار تنم
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم چنین قفس نه سزای چو من خوشی الحانیست
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم عیار نشد که چرا آمدم کجا رفتم
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
عجب مدار که سهم درد نافه ختنم اگر ز خون دلم بوی شوق می آید
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
   
   
   
   
   
   
   
ای صاحب فال سعی کن دنبال مادیات و ظواهر زندگی نباشی از تمام تعلقات زندگی دل بکن تا آسوده باشی، تمام انسانها چه پولدار و چه فقیر همه می میرند و از بین می روند آنچه می ماند خوبیهاست پس فقط زمانی به آرامش درونی می رسی که از همه چیز دل بکنی

 

© Parwak Site