ما را ز خیال تو چه پروای شرابست

خم گو سر خود گیر که خمخانه خرابست
1
ما را ز خیال تو چه پروای شرابست
هر شربت عذبم که دهی عین عذابست گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
تحریر خیال خط او نقش بر آبست افسوس که شد دلبر و در دیده گریان
زین سیل دمادم که درین منزل خوابست بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
اغیار همی بیند از آن بسته نقابست معشوق عیان می گذرد بر تو ولیکن
در آتش شوق از غم دل غرق گلابست گل پر رُخ رنگین تو تا لطل عرق دید
دست از سر آبی که جهان جمله سرابست سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و ربابست در کنج دماغم مطلب جای نصیحت
بس طور عجب لازم ایام شبابست حافظ چه شد ار عاشق و رندست و نظر باز
   
   
   
   
   
ای صاحب فال سعی کن در زندگی به هوش باشی و زندگی را به غفلت نگذرانی، عمر دوباره باز نمی گردد وقتی متوجه می شوی که دیگر کار از کار گذشته است

 

© Parwak Site