2





شــعر را مقصود اگر آدم گری است
شاعری هم وارث  پیغمبری  است

"اقبال لاهوری"












 

 


شعر کلام زیبا و موثریست که احساسات بدیعی انسان را به حرکت می آورد. در تعریف آن گفته اند: (( هر اثر فکری و حسی که تنها در قالب الفاظ و کلمات ریخته شده و باخیالات و مجازات مزین شود و تاثرات و هیجانات روحی بار آورد، شعر است. )) پ
در زبان یونانی شعر ( پوایسیس) از ماده ( پوایس) به معنی ساختن است. شاعر یعنی سازنده را گویند. شعر در عرف منطقی کلام مخیل است، و در عرف متا خران کلام موزون مقفی چه بر حسب این عرف هر سخنی که دارای وزن و قافیتی باشد خواه آن سخن برهانی باشد و خواه خطابی و خواه صادق و خواه کاذب آنرا شعر خوانند. و اما قدما شعر را کلام مخیل گفته اند
استاد سلجوقی می گوید: (( شعر از فنون ظریفه است به معنی کلمه عبارت است از یک الهام قلبی و روحی آنهم از فیض دنیای برین. قریحه و ضمیر دو فرشته اند که روح شعر را از آسمان برین به شاعر فرود می آورند و در عین حال عمیق ترین ، راست ترین و موزون ترین زیبایی های شکل  را نیز تلقین میکنند و بر رهنمایی این دو فرشته است که شاعر می تواند حدود ذاتی و ابدی فن خود را بهتر از همه به وضاحت بداند و بشناسد.)) پ
لامارتین می نویسد: (( شعر یک زبان کامل است. زبان عالی که بیک باره گی شخصیت آدمی را تحت تاثیر خود قرار میدهد. روح او را از جنبه حساس به تصرف در می آورد. گوش او را چون آهنگ موسیقی  نوازش میدهد و قوه تخیل او را به منتها درجه عنان گسیخته می سازد.)) پ
داریوش شاهین می نگارد: (( این چه زبانی است که آنرا عارف و عامی، خرد و بزرگ بگوش جان می شنوند و به زبان دل باز گویش می کنند؟ این چه زبانی است که ما را در رویاهای شیرین گذشته نوازش می دهد، و آرزو های نا یافته را یافته می نماید؟ به شب روشنی می بخشد و بروز شکوه میدهد. به آفتاب گرمی می بخشد و به مهتاب شور و سر مستی به جدایی می بخشد و گاهی هم که بر سر لطف نباشد زبان به شکوه و فراق و اشک و زاری و نامرادی می کشاید. ولی با این حال باز هم حرفش شنیدنی و غمش خریدنی و نازش کشیدنی است. بی شک این زبان شعر است. زبان همه بی زبانی ها. ترانه همه شکسته ها و سرود همه بی سرودها. پ
هیچ بیاد دارید هنگامیکه جان تان از اندوه جاویدانی لبریز می شود میل شعر در نهاد تان دمیدن می گیرد ؟ یا اینکه زمانی که فانوس امید تان در دشت پر هراس زندگی اسیر طوفان حوادث شده ، بی اختیار زیر لب شعر زمزمه میکنید و همین شعر، همین سرود و یا همین ترانه یکباره شما را دگرگون می کند. اشک تان را به خنده وخنده تان را به قهقه های مستانه مبدل میسازد. هیچ میدانید چرا از ژاله یی که بر گلبرگی نشسته لذت می برید؟ بار ها خاطرات شیرین زندگی تان را بیاد می آورد و یک رباعی و یا یک غزل چنان سرنوشت زندگی ما را دگرگون کرده است که گاه خود ما هم دچار حیرت شده ایم
زمانیکه طوفان احساس دل ما را سخت می لرزاند هر سطری که می نویسیم برای خود ما همچون آبی است که بر آتش می ریزد. ولی اگر چنین قطعه را به صورت شعر دلنشین آوریم ، بی شک اثرش صد چندان مطلوب تر، دلنشین تر و هم دوست داشتنی تر است. این راست است که شعر از اقسام "هنر" بر تر است. پ
همین گونه اند نظم نو، تشبیه نو، کنایه نو و استعاره نو . حلاوتی که در اندیشه های نو و اشعار نو موجود است لطف دیگری دارد به شرط آن که واقعا بکر و نو باشد و گرنه الفت و تحمیلی را نمی توان شعر نامید. شعر حافظ، شعر سعدی ، شعر مولانا همه اینها همیشه نو و تازه اند. اشعاری رنگ کهنگی میگیرند که فکر تازه مضمون تازه نداشت باشند، چه جدید باشد چه قدیم.)) پ
میل می پرسد شعر چیست؟ باز خودش جواب میدهد:(( شعر افکار و کلماتی است که در آن هیجانات و احساسات خود بخود بروز میکند.)) پ
جانسن می گوید:(( شعر یک ترکیب موزون است. این فنی است که سرمد را با حقیقت می پیوندد. و تصور را به کمک عقل میطلبد. اساس و جوهر آن دعوت و اختراع است.)) پ
میکالی می گوید:(( مقصد از شعر فن استعمال و بکار بردن الفاظ و کلمات به ترتیبی است، که رویا و تصورات را پدید بیآورد. یعنی ترسیمی است به واسطه الفاظ، مانند آنکه رسام ذریعه رنگها نمایش می دهد.)) پ
شیلی می گوید:(( شعر را به معنی وسیع آن می توان اظهار تصور تعریف کرد.)) پ
هارلیت می گوید:(( شعر زبان تصورات و تاثیرات است.)) پ
در نگاه لفت هنت:(( شعر اظهارات تند برای حقیقت، زیبایی و قوت است.)) پ
کالبیریج می نویسد:(( شعر نقیض سیانس است. و برای مرام فوری خود سروری در بر داری نه حقیقتیی.)) پ
در نظر وردز ورث:(( شعر نفس و روح نفیس همه علوم است. و یک اظهار پرشوریست که در چهره و قیافه همه علوم موجود است.)) طبق اظهار مایتوآرنولد:(( شعر یک شکل مسرت بخش و مکمل اصهاراتی است که کلمات و الفاظ انسان می تواند آنرا افاده کند. آن جز سخنی مکمل و موثر انسان چیز دیگری نیست. همین سخنی مکمل او را نزدیک به آن می سازد که بتواند حقایق را به خوبی اظهار کند.)) پ
ایگر ایلن پول می گوید:(( شعر یک اختراع و ایجاد موزون زیبایی است.))   کیبل می نگارد:(( شعر یک مجرا و منفذ احساسات تند یا تصورات کامل ... )) در نظر اوسکن:(( شعر یک اظهار تصوری بوده و زمینه خوبی برای احساسات و هیجانات می باشد.))    کورت هوپ می نویسد :(( شعر هنریست که به واسطه اظهار تصورات و احساسات ذریعه کلمات و الفاظ موزون سرور و خوشی ایجاد می کند.))   وانس دنتن می گوید.(( شعر اظهار هنری ذهن بشر است. که به صورت الفاظ و کلماتموزون پدیدار می گردد.)) پ
افلاطون شعر را به نقاشی تشبیه می کند ولی ارسطو آنرا با موسیقی و رقص نیز مشابه میداند. در نظر ارسطو هر کلام منظور شعر نیست
هیزلیت می گوید:(( شعر زبان تصور و هیجانات است.))   بیکن در اورگانون جدید می نویسد:(( در وقایع تاریخی شکوه و عظمتی که اندیشه را اقناع کند وجود ندارد. لهذا شعر واقیعت را بصورت پر شکوه تر پهلوانی تر می سازد
شعر ظاهر اشیا را به دست دل می سپارد و اندیشه را رفعت می بخشد، در صورتی که تعقل و استدلال، اندیشه را اسیر و بسته طبیعت اشیا می سازد.))    قاموس اکسفورد شعر را اظهارات عالی و موزون افکار و احساسات بلند انسان تعریف میکند.
لفشامه رایل شعر را مهارت یا هنر نگارش افکارعالی شاعر می داند، آنهم به الفاظ مناسب و عالی، خواه موزون باشد یا نه باشد
مایکل ویست شعر با عبارت از سطور قشنگ و منظمی می داند که به اندازه های مناسب انشا شده باشد
مرحوم ژوبل زیر عنوان "ادبیات و شعر" می نویسد:(( سرحد و قلمرو ادبیات وسیع است، منحصر به شعر و شاعری نیست. بین ادبیات و شعر نسبت عمومی و خصوصی موجود است. چه هر محصول فکری را که هیجان بدیعی تولید کند و از قسم هنر های زیبا بشمار میرود، یعنی شعر خاص و ادبیات عام است نوعی از ادبیات که حس بدیعی را به حرکت در می آورد شعر است. شعر در لغت در یافتن است. و در اصطلاح ، آن کلام ( غالبا موزون و مقفی اما نه حتما) را گویند که به قصد متگلم صدور یافته باشد
شعر اظهارات ، هیجانات و جنبش قبلی است که در مقابل یک حالت فوق العاده سرور آمیز یا غم انگیز اعم از خوف و رجاپدید می آید، به عبارت موزون و متناسب تا مخاطب خویش را نیز متحسس سازد. شعر تصویر جمال طبیعت است.)) پ
ازسطو در باره اصل و منشا شعر چنین می نویسد:(( پیدایش شعر بسته بدو علت است و هر دو علت در طبیعت و نهاد آدمی است. یکی غریزه تقلید و دیگری خاصیت درک و زن وآهنگ . پیدایش شعر ناشی از علت اول است و لذتی که مردمان از آن می برند ناشی از علت دوم می باشد
از آنجا که تقلید کردن در خلقت و نهاد ماست، درک آنگ و وزن نیز در ما فطریست. بنابر این، آنانی که استعداد طبعی بیشتری داشتند، نخست به تدریج، از بدیهه گویی های خویش شعر ساختند.)) پ
استاد در بیان شعر و تاریخ چنین می گوید:(( شعر بیان گلیات است و تاریخ شرح جزیات.)) پ
فرق میان شاعر و مورخ در آن نیست که یکی به نظم سخن می گوید و دیگری به نثر ، فرق در این است که مورخ از اموری که واقع شده اند سخن می گوید و شاعر از اموری و قوع آنها ممکن می نمود. پس از این روی سخن می گوید و شاعر از اموری که وقوع آنها ممکن می نکود. پس از این روی شعر از تاریخ فلسفی تر و عالیتر است، زیرابیشتر به اموری می پردازد که کلیت و جامعیت دارند. در حالیکه تاریخ بیشتر ذکر امور فردی را به میان می آورد.)) پ
در حاشیه بوطیقا ذکر شده است:(( در شعرف سخن وسیله تقلید است. باید خواندن و شنیدن آن نیز تاثیر خاصی خود را به نحو کامل ایجاد کند.)) پ
لاردما کونی اظهار می کند:(( شعر گفتن و حتی لذت بردن از شعر مستلزم نوعی جنون است:)) پ
افلاطون می نویسد:(( شاعر فقط جنبه غیر عاقله نفس انسانی را خشنود می سازد، یعنی جنبه یی که از تمیز میان بزرگ و کوچک عاجز است. و اشیا واحد راگاه بزرگ و گاه کوچک می بیند.)) پ
در پاورقی (هنر شاعری) نوشته است:(( استعمال الفاظ رکیک شعر عالی را ولیم هنری هدسن می گوید:(( ما دارای حس خاصی که شعر را تنظیم و ترتیب می کند می باشیم . بیان شعر به زبان درست و دقیق اگر چه ناممکن است ولی کار مشکلی معلوم می شود.)) پ

در نگاه مسیمویندس یونانی : (( نقاشی شعر صامت و شعر نقاشی گویا است.)) در نظر ارسطو ، وظیفه شعر ایجاد لذت است، و هر یک از انواع شعر باید لذت خاص خود را ایجاد کند. نژادی در آن است که حس رحم و ترس را بر می انگیزاند و در نتیجه تزکیه این عواطف موجب می شود.
وظیفه شاعر ذکر اموری که واقع شده اند نیست، بلکه باید اموری را روایت کند که وقوع شان بر حسب احتمال و یا به حکم ضرورت ممکن بوده باشد.
و هم می گوید:((تاریخ شرح وقایع است که در عالم خارجی روی داده اند و ممکن است بین وقایع تاریخی (نه به حکم ضرورت و نه بر حسب احتمال) هیچ گونه رابطه یی موجود نباشد، ولی شعر وقایعی را موضوع قرار میدهد که ( به حکم ضرورت و یا بر حسب احتمال) با یکدیگر بستگی دارند و ممکن است که یکسر ساخته ذهن شاعر باشند. فرق دیگری که ارسطو میان تاریخ و شعر قایل است، آن است که تاریخ به ذکر وقایعی می پردازد که در زمان معین و بر شخص معین روی داده است، در صورتیکه شعر به حقایق کلی و عام توجه دارد و خصوصیات یک نمونه معین را در همه جا و همه وقت کلیت و عمومیت می دهد.
دانشمندی در کتاب ((افکار بزرگ از کتب بزرگ)) از داکتر آدلر سوالی در بارۀ شعر می پرسید:
من در این مسله که آیا جوهر و حقیقت شعر چیست متحیرم، چه چیز آن را از دیگر اقسام نوشته ها متمایز می سازد. آیا فقط مساله ردیف، روی و کلمات اند که این فرق را بمیان آورده است یا جوهر شعر در احساسات و نسبت طرز تلقی چیزهای دیگری وجود دارد؟
آدلر میگوید:(( ما دراین روزها شعر منظوم و منثور را یکجا میرانیم. نزد ما نظم نوشتۀ موزونی است که به سطور ترتیب شده و وزن خاصی دارد و رویهمرفته خیالات و احساسات شاعر را بیان می کند. ما می توانیم شعر را از نثر و نوشته های معمولی فرق کنیم. ولی در حقیقت کلمه شعر نسبت به این معنی که اکنون استعمال می شود مفهوم وسیع تری دارد. کلمه شعر لفظ یونانی است معنی (( ساختن)) را افاده می کند: اگر در واقع این کلمه اساسا هر فعل آفرینش انسانی را می گویند ولی به زودی معنی ادبی خلقت و آفرینش را بخود گرفت. شاعر از مجسمه ساز و نقاش و هنرمندان دیگر به این فرق دارد که او همه با کلمات و الفاظ سرو کار دارد.
ارسطو در رساله معروف شعر خود می گوید: شعر تقلید عمل انسان است که با هم آهنگی کلمات و الفاظ و وزن اظهار می شود.
مقصد او از ((تقلید)) کاپی واقعات مانند تیپ ریکاردر فلم و سینما نیست. بلکه نمایش و تصویر صور جهانی تجارب انسانی است که ذهن و عقل شاعر آن را درک می نماید و به همان صفات واقعات و مجاورات را در آن ایجاد می نماید.
قرار این نظریه ضروری نیست که شعر حتمی به نظم سروده شود، حماسه های هومر شاعر یونانی یه صورت نثر نوشته شده اند. آثار تاریخی و علمی را میتوان در شعر نوشت در شعر فرق اساسی بین تصور وواقیعت است.
شاعر نزد ارسطو در حقیقت قصه گو، افسانه نویس و اسطوره ساز است.
ارسطو وقت کمی را بر اشعار غنایی صرف کرده است. او بیشتر اشعار نقلی و روایی را مورد بحث قرار داده است، خواه به شکل رزمی مانند ایلیاد و اودیسه هومر یا در اماتیک مانند اودیپوس ، انتیگان و سوفوکل.
هوریس نویسنده رومی نیز اثری در باره شعر نوشته است. او بر عناصر آواز، سبک و ترتیب الفاظ دقیق شده است. نقادان جدیدی که در سالهای نزدیک در این کشور برجسته و مهم بشمار می روند متعلق به این مکتب قدیم انتقادی می باشد. این دسته در تحلیل و تجزیه دقیق الفاظ و کلمات شعری مخصوصا شعر غنایی خیلی مشهور اند.
اگر ما در حقیقت و ماهیت شعر قراریکه ارسطو به ما ارشاد می کند توجه کنیم، نظریات و عقاید در بارۀ شعر از روزکار قدیم تا اکنون فرق می کند. یعنی مانند هوریس وظیفه اول شعر را لذت، سرور و تفریح تصور می کنند. برخی عقیده دارند که شعر وظیفه اخلاقی و پیشوایی را انجام می دهد. علاوه از لذت و ویکو فیلسوف ایتالوی شعر را شکل اساسی اظهارات دینی فکر می کند.
افلاطون حس می کند با اساس مسایل اخلاقی و حقایق دینی سروکاری دارد. ارسطو راه وسطی را تعقیب میکند او عقیده دارد از یک طرف شعر سرور و خوشی بار می آورد، از سوی دیگر و جوه و صور عمومی و جهانی را نمایش میدهد. در نگاه او تصورات شعری از حقایق واقعی جهان بحث می نماید، و در حقیقت هنر خیلی مهم می باشد.
شعر و نقاشی و رقص و موسیقی از انواع تقلید اند. فرق آنها در وسیله تقلید، موضوع تقلید و طریقه تقلید است. وسیله تقلید در شعر ، وزن و آهنگ سخن است، خواه با هم و خواه جدا گانه به کار روند.
در شعر سخن وسیله تقلیدی است و باید خواندان یا شنیدن آن نیز تاثیر خاص خود را به نحو کامل ایجاد کند.
شاعر باید در وقت ترکیب وقایع و باید و در هنگام آوردن گفتار تا آخرین حد امکان، وقایع را در پیش چشم خود مجسم سازد، زیرا بدین طریق ، همچون کسی که شاهد وقایع بوده است، خود به جزیات توجه پیدا می کند و هیچ نکته ناشایسته بر او پوشیده نمی ماند.
پیش از ارسطو ، ذموقراطیس و افلاطون شاعری را نوعی از جنون شمرده، و وحی والهام و از خود بی خود شدن را سر چشمه شعر دانسته اند. پس از وی نیز بسیاری از نقادان و دانشمندان و شعرای بزرگ چون لنیگنوس، هوراسن، ورژیل، شکسپیر، منتن، درایدن و گوته به مشابهت شاعری و جنون آشاراتی کرده اند. ((شور و هیجان واقعی، که به نحوی شایسته ابراز گردد و باشیفتگی و از خود بی خبری و الهام آمیخته باشد، بیش از هر چیز شعر را شکوه می بخشد. چنین شعری در گوش ما همچون آواز ارباب الانواع است.))
((در یک قطعه شعر عالی تعقل خواننده را ارضا نمی کند، بلکه وی را از خود بیخود میسازد.))
شکسپیر می گوید:((دیوانه و عاشق و شاعر، سرا پا از وهم و خیال ساخته شده اند.))
گویته خود می گوید که سر گذشت ورتر را در حالتی تبیین خواب و بیداری نوشته است.
فرویدیزم، شعر و هنر را از تجلیات روان ناخود آگاه می داند و در این باره می گوید:((هنرمند به واقیعت بی اعتنا است و از جنون چندان دور نیست.))
فتح الله مجتبایی می فرماید:((شعرای متصوف مانیز همواره عقل و استدلال و اندیشهرا خوار و زبون شمرده خود را دیوانه مست و بی خبر می خوانده اند.))
چنانچه حافظ میگوید:

به مستی توان به اسرار سفت ********** که در بیخودی راز نتوان نهفت

در چهار مقاله عروضی ذکر است:((شاعری صناعتی است که شاعران بدون اتساق مقدمات و التسام قیاسات منتجه بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خرد.))
جان میکنزی می نویسد:((فلسفه بعضی اوقات به طرز مخصوصی با شعر ممزوج می شود. شعر اعلی ما را مساعد می سازد حیات را با وجود روابط پیچیده یی که جهان دارد و آن را مستحکم تر و پر سعی تر و هم به شکل یک کل مشاهده می کنیم. پس می توان گفت هدف شعر همان شعر چیزیست که فلسفه در جستجوی آن است. شعر، دین و فلسفه در اظهارات و اندیشه های عالی خود سوی یک هدف ثابت و همین متوجه است، ولی طرق سیر آنها مختلف است.)) جان درنگ واتر در مقدمه (راه شعر) نوشته اشت:((در جهان هیچ چیزی انسان را به پیمانه ساخت اشیای جدید سرور نمی بخشد. آیا گاهی کوشش کرده اید فکر کنید ساخت اشیای جدید سرور نمی بخشد. آیا گاهی کوشش کرده اید فکر کنید ساخت یک شی جدید چه معنی دارد؟ این عمل معنی آن را نمی دهد که به قوه سحر و جادو از هیچ شی جدیدی پدید آورید، چنین معنی میدهد یک شی و یا یک تعداد اشیای را که قبلا وجود داشته اند طوری ترتیب و تنظیم کنید که از آن مواد کاملا یک شی جدید پدید آورید. به طور مثال یک انسان می تواند از هزاران خشت پراگنده که هر کدام آن در حد ذات خود یک شی جداگانه است و قبلا ساخته شده یک شی جدیدی پدید آورد، یعنی خانه قشنگی تعمیر نماید. اول اینکه از آن اشیا چیزی مفیدی می سازد، یعنی منزلی که خودش و یا شخص دیگری در آن به آرامی زنده گی کند. ثانیا یک تودۀ خشتی را که پراگنده و غیر منظم افتاده است ترتیب داده عمارت مجلل و با شکوهی ار آن پدید می آورد که از نگاه زنده گی معنی و ازرش بزرگی دارد. در حقیقت هیچ چیزی ما را آن قدر راضی و متسلی نمی سازد مانند قابلیت که یک شی نا منظم و بی ترتیب را منظم و مرتب می سازیم، و از آن یک موجود و مفیدی پدید آوریم. اکنون این چیز عجیب و غریب است که ما با استعمال قوه ذهنی خود قابل این هستیم که این چنین یک سرور حقیقی را برای خویش حاصل نمایم . اگر شما چشمان خود را ببندید و بعد یک اسپ را تصور کنید در حقیقت آنجا کدام اسپ خاص و حقیقی نیست که در ذهن شما حاضر شده است و این یک مساله عجیب و غریب است که شما تصور یک اسپ را از هیچ به ذهن خود می سازید. حقیقت این است تصور اسپی را که شما توانسته اید در ذهن خود حاضر کنید آن قدر نزد شما حقیقی و مهم است، مثل اسپی که می توان در کوچه مشاهده نماید. هیچ چیزی نخواهد توانست شما را در زنده گی تان آن قدر کمک کند مانند این عملی که اشیا را خویش و روشن مشاهده کنید. نه تنها این عمل که چیزی را توسط ذهن خود نیز آنرا ساخته بتوانید. از ساختن یک خانه سرور زیادی حاصل نمی توانید مگر اینکه خانه خوب، قشنگ و مکمل بسازید. همچنان نمی توانید، سرور حقیقی را از ساختن چیزی در ذهن خویش حاصل نمایید مگر اینکه آن شی را خوب ترکیب و تنظیم کنید. اگر یک اسپ را در ذهن خود تصور کنید و آن را صاف و مکمل تصویر نماید مسرتی بیشتری نسبت به تصویر اسپی که در ذهن شما مبهم بوده و شکل گیچ کننده یی داشته باشد حس خواهید کرد گفتیم سروری را که ما از ساختن چیزی خواه ذریعه دست ها و یا توست ذهن باشد چیزی خوبی برای ما خواهد بود. از روز پیدایش جهان مقصد عمده حیات این بوده است که از مبهمات و مجهولات سوی اشکال و صور واضع تر و روشن تر برود، وقتی چیزی را واضع و روشن می سازیم در راه مرام ما کمک شایانی می کند. اگر چیزی را که می سازیم صاف و روشن نباشد و فقط نیم یا ربع آن تکمیل شده باش چندان به حیات ما کمک نتوانسته، مسرت آن هم کم خواهد بود. از همین سبب است وقتی شما یک اسپ را تصور می نماید و یا دیگری را در ذهن خود مشکل می سازید اگر تصور اسپ مبهم و غیر واضع باشد یعنی قسما شبیه اسپ بوده و مثلا یک مَرکَب باشد از آن کمتر راضی و خشنود میشوید. بالعکس اگر تصویر اسپ در ذهن شما روشن باشد سبب راحت و رضایت شما می گردد. اگر ما در این باره چند دقیقه بیشتر فکر کنیم درک خواهیم کرد که اکثر اشیای را که در اذهان خویش می سازیم توسط کدام کسی به ما اظهار می شود. اگر بگویم شب گذشته مهتاب را دیدم شما فورا مهتاب را به ذهن خود تصور می نماید و اگر کدام کسی چیزی را مشاهده کند در حقیقت او مقابل این است که آن را به ما چنان بگوید که به سهولت بتوانیم آن را به ذهن خویش حاضر کنیم و تا یک اندازه زیاد از آن سرور و خوشی حاصل نمایم . این چنین یک کار را شاعر می تواند برای ما انجام بدهد. از همین سبب است که شعر در ما مسرت ایجاد میکند. شاعر در حقیقت یک چیز را خیلی روشن، مشاهده می کند وآن را به همان وضاحت و روشنی که شماهده کرده است در شعر خود جا می دهد، و به نوبۀ خود آن را در اذهان خویش نقش می نمایم، و از آن لذت می بریم . به طور مثال ولیم موریس دریای تایمز را در یک شب سرد زمستان در کنار تپه ها قریب خانۀ دهاتی خود مشاهده کرده است و آن را آن قدر صاف و روشن دیده که توانسته توسط الفاظ و کلمات شیرین برای ما توصیف کند. الفاظ را چنان زیبا ترتیب داده است که از خواندن آن می توانیم دریای مذکور را به همان روشنی که شاعر دیده است به ذهن خویش حاضر نمایم.))
استاد سلجوقی می فرماید:(( بلی! فنون می توانند که ملجا موقتی انسان شود، زیرا افن عالمی است که انسان میتواند بهشت آیدیال خود را در آن تصویر کند می تواند دنیایی بنا کند که خاطر خواه او باشد، می تواند جهانی بسازد که و ضعش بهشت برین باشد.))
ونیز می فرماید :(( فن مخصوصا شعر دنیایی است پر از لذایذ منتخبه، که در آن شایبه از آلام ناخوانده راه ندارد، ولی شعر و فن تا اینجا و تا این قدر ولوکه به گفته گویته ملاذی شده بتواند باز هم بیش از تضریحی نیست و همیشه نمی تواند روح آسمان پیمایی را که مرغ شاخسار طوبی است بوستان و جوی شیر بفریبد.))
پس شعر باید علاوه بر تقلید طبیعت طبقه یی از شعور بنیاد عمیق بشر را نیز داشته باشد، و عواطف بشر با حقایق کاینات روبرو شود. و به عبارت دیگر شعری باشد که از علم و حتی از فلسفه پشتیبانی بگیرد.))
استاد رشتین می نویسد:((می گویند هنر شعر از افلاطون آغاز شده و موسیقی را اختراع کرده است. از همین سبب شعر و موسیقی یا نظم و نغمه با هم لازم و ملزوم اند. غرب هر کلام بلیغ و خویش آینده را که وزن و قافیه داشته باشد شعر می گویند. شعر و موسیقی مانند دو روح در یک جسم بوده، بلکه از روح لطیف تر می باشد، زیرا هر دو در روح حلول کرده اند. وقتیکه شعر در قالب موسیقی ریخته شود هر دو در همدیگر محو می شوند. و آهنگ خویش و لطیف از آن بوجود می آید که در پرده های دل تاثیر افگند، روح را به رقص می آورد. وزن و آهنگ ارگان پخته شعر اند که قصر شعر بر آن ها استوار است.
در بارۀ تعریف و شناسایی شعر خیلی سخن گفته شده است. بعضی ها اظهار جذبات را شعر گفته اند. بعضی می گویند هر کلامی که در دل و روح اثر نماید شعر است. اروپایی ها کلمه ((شعر)) را به معنی عام آن استعمال کرده اند که نظم و نثر هردو در آن شامل اند آن ها هر کلام موثری را که دارایی خیال لطیف و بدیع باشد شعر می گویند.
استاد سلجوقی در جای دیگری می نویسد:((ارسطو در یک حصۀ قشنگ و مشهور ((شعریات)) خود می گوید. شعر بیشتر فلسفی و زیاده تر یک موضوع حدسی است نسبت به فلسفه))
علامه سلجوقی در (نگاهی به زیبایی) می نگارد :(( نظریۀ مخصوص و غریب ارسطو را در باره شعر می توان در این جا به طور مختصر مطالعه کرد. او می گوید، هدف شعر این است که مزاج ها و اعمال را تقلید کند.))
اشکال هندسی شعر را چیزهای چندان لازمی و ضروری نمی شناسد، تقلید شعری را به حیث انتخاب کلی در طبع انسان و هم در تاریخ به صورت بسیار ماهرانه بیان می کند که می توان همه افکار جدید را در باره حقیقت شعر از آن نمود. ارسطو تا یک اندازه به طور سطحی، شعر حماسی و شعر درامی و نیز قسم سوم آن را که نام نهاده و شاید شعر تغزلی باشد از همدیگر جدا نموده است. خواه شاعر درین شعبه ها در بارۀ شخص خود حرف زند با در بارۀ دیگران و یا در باره هردو.
استاد وقتی موسیقی و شعر را مقایسه می کند می گوید:((میوزیک به اولویت مضمون شعر نمی رسد، زیرا نغمه پای بند حنجره و یا تار و پرده است که تا درجه معتنابهی ماهیت مکانی دارند و نیز تا درجه خوبی به زمان و اوقات متکی می باشد، ولی شعر از همه پرده های مکان و تارهای زمان مبری است.))
در این شبهه نیست که میوزیک با همه چیز همراهی و همنوایی می کند، ولی شعر همه این چیزها و احساسات و این معانی و حتی افکار را تماما زیر پر می گیرد. میوزیک مانند غریزه است، ولی شعر مانند منظم است که عقده یی را از خود بیرون نموده و خیر آن از شر آن متمایز است. میوزیک عرضی است بر آن چیزی که شعر در جواهر آن داخل است. یعنی میوزیک لهجۀ نطفی است که شعر سیمای قشنگ ترین آن است. در وقتی که شعب فن، یکی بعد دیگری در طی عملیه انکشاف و ارتقای خود به عالم اطلاق و تجرد از پای می مانند شعر است که دو اسپه در همه صحنه های ما بعد الطبعه طی مراحل می کند. شعر به جایی می رود که آن جا عقل و فکر و حتی حکمت و فلسفه راه ندارد.))
استاد می گوید:((خداوند شعرا را شاگردان خود خوانده است. آری! شعری که حقیقتا دارای روح فنی باشد، مغز جان اشیا به نقد حیات است.)) استاد می نویسد:((شعر همیشه اقتباسی است از مشعل قدسی، مثال، وانگاره یی است از وحی خدا. شعر هیچگاه حلقه قدسی و حُلیه بهشتی را از دوش نازنین خود دور نکرده و در هر جا احرام نموده، همیشه زیر نگاه پر لطف مثال خود بوده.))
استاد گل پاچا الفت می نویسد:((در وجود انسان دو چیز خیلی عزیز می باشد، یکی آن دل دیگرش دماغ است. از دماغ عمل و فلسفه پیدا شده و از دل شعر و ادب نشات کرده است. شعر از قلب الهام می گیرد. و با آن سرو کار دارد. کار شعر تربیه عواطف است. شعر را ظهور و تحلی عواطف و احساسات است که از قلب شاعر به الفاظ و کلمات نقل می شود و از آن شعر پدید می آید. و به دلها اثر می کند. اگر این سخن راست باشد که انسان هر وقت در پی خوشی قلب روان است و عقل و ادراک هم تحت تاثیر تمایلات قلبی باشد گفته می توانیم سیر و حرکت ذهنی و عقلی یک قوم هم تابع شعر و ادب آن می باشد و شعرا می توانند به نفسانیات به و روحیات هم تغیر و تحویل بیاورند. همین شعر است که در قلوب زلزله ها و طوفان ها پدید می آورد، گاه گاهی چنان صبر و سکون ایجاد می کند که کوهها مقابل ثبات و استقامت آن حیران میشوند. همان فلاسفه که هر چیز را بد می مشارند و زنده گی در نظر شان تیره و تاریک معلوم می شود شعر را خوب می بیند و آن را برای انسان پناه گاه خوبی می دانند شعر می تواند این جهان تاریک را آن قدر روشن کند که این عالم ظلمانی از نظر انسان ناپدید شود و حالتی را برای انسان بیاورد که حسد و عناد آنجا راه نیابد و عشق و محبت بهر چیز غلبه کند. شما شعر را به نظر عادی و معمولی نگاه نکنید. شعر را در نظر بگیرید. آن چیزیکه از قلب نشات می کند، و به دلها اثر می افگند چیزی عادی و معمولی نیست. یک شاعر راستین اگر اینجا با شما روی خاک سیاه زنده گی می کند، نگاه او از کهکشان ها بلند تر سیر می نماید، و از خیلی مقام بلند و عالی الهام می گیرد.
شما این انعام ملکوتی و پیام آسمانی را به نگاه حقارت نبینید، و آن را به قلوب خویش جای بدهید. وقتی دلها سخت و یا سیاه می گردند شعر در آن رقت و صفایی می کند. چیزی که انسان را از غلامی مادیت و بت پرستی نجات می دهد، آن هم از برکت شعر است. کدام سوز و گدازی که غیر از قلب انسان جای نشود و نما ندارد، به شنیدن شعر پرورش می یابد . ذوق عارفانه ، شعر حکیمانه، احساسات انسانی ، به نغمات شعر رشد می کند. و به عالم عشق و محبت رابطه ما را محکم می سازد. غم و سرور هدیه شاعر است که از قلوب می گیرد و بدلها می دهد، و هم می تواند از چشم خشک اشک جاری سازد، و بدلهای خوابیده امواج بحری تولید نماید.))
علامه سلجوقی در مبحث علم الجمال و دسته بندی فنون هیگل می نویسد :((شعر حق آن را دارد که خود را اظهار کلی و عمومی همه این جهات بخواند، زیرا که همه فنون دیگر را در بر دارد. مثلا در تغزل آن ، و هم وحدت هردو، در آن به مشاهده می رسد.)) و باز استاد زیر((فنون ظریفه)) می نگارد:((در شعر که بلند ترین صورتهای فن است، همه خصایص فن جمع می شود، زیرا که شعر بین موسیقی و تصویر اتحاد تولید می کند، و هر دو را جمع می نماید. از یک طرف به نغمات مبهم موسیقی تعبیر و معنی محدود و واضحی می دهد، و از طرف دیگر به آن چیزی که تصویر به آن یک اشاره محض می کند، شعر آن را به زبان فصیح بیان می کند.))
استاد رشتین در جای دیگری می نویسد:((اگر چه در تعریف شعر افکار و خیالات مختلف موجود است، و هرکس شعر را جداگانه تعریف نموده. بعضی در شعر حافظ معنی را بیشتر می نماید و برخی مراعات الفاظ را زیاد تر می کنند و بعضی شعر را به چشم محاسن معنوی مشاهده می نمایند. و برخی بیشتر طرف دار حس الفاظ اند.))
خلاصه اینکه هر کس در شعر مسلک و مذهب جداگانه دارد، و مطالب آن شعر را توصیف می نماید. بعضی می گویند شعر عبارت از الفاظ رنگین و موزونی است که به قالب الفاظ گنجانید می شود. برخی می گویند نه !
شعر عبارت از الفاظ رنگین و موزونی است که معنی طبعا با آن آمده باشد. یعنی نزد بعضی ها معنی رکن شعر مهم است، و الفاظ محض برای ترکیب آن ضروری نیست به خیال من تعریف اصلی و اساسی شعر این است:
شعر عبارت از آن احساسات و تخیلات لطیف و نازک و معانی است که به لباس موزون و رنگین الفاظ ملبس باشد، یعنی شعر اساسا از دو جز ساخته می شود، یک جز آن معانی و جز دوم آن الفاظ می باشد.
در شعر باید هر دو جز رعایت شود. جز اول که معانی است در شعر مهمترین است شاعر متفکر در اشعار خویش رعایت معنی را بیشتر می نماید، زیرا که در شعر مقصود بالذات معانی می باشد. اما الفاظ هم باید مراعات شود، زیرا معانی که در الفاظ زیبا و قشنگ اظهار گردد، مردم به آن علاقه و محبت بیشتر نشان می دهند.
دانشمند مرتضی مطهری می گوید:((تخیلات شاعرانه از تجزیه و ترکیب خیالی سر چشمه می گیرد. در تخیلات شاعرانه ذهن مبدع و مخترع از قید و رعایت مطابقت نفس الامر آزاد است و تنها از تمایلات درونی خویش اطاعت می کند. در تخیلات شاعرانه ذهن نمی خواهد اشیا را آن طور که هستند بنما یاند بلکه می خواهد آن طور که تمایلات درونی اقتضا دارد نقش های از آن ها بسازد و روی همین جهت است که شعر از نوع هنر بشمار می رود.))
و نیز استاد مطهری در جای دیگری می فرماید:((شاعر آن جهت که شاعر است و سرو کارش از طرفی با احساسات و از طرفی با قوه مخیله است جهانی را و آنچه در آن است همواره با نیروی تخیل و با عینک احساسات و تمایلات مخصوص خود می بیند. قضاوت های شاعرانه در مورد هر چیزی همواره از روابط معنوی شاعر و آن چیز حکایت می کند نه از اوصاف واقعی نفس الامری آن چیز و به عبارت دیگر افکار شاعرانه انعکاسی واقیعت خارجی نیست بلکه انعکاس احساسات درونی خود شاعر است. احساسات درونی شاعر به حسب اوضاع و احوال مختلف است و از این رو قضاوت های شاعرانه دستخوش همین اختلافات است به خلاف قضاوت های عقلانی و نظری که از نفوذ این عوامل آزاد است، شاعر تحت تاثیر احساساتو نیروی تخیل، کوه را کاه و کاه را کوه می بیند، در یک حال چیزی را در کمال حس و زیبایی و در حال دیگر همان چیز را در نهایت زشتی و ناهنجاری مشاهده می کند.
استخر می نویسد: در افواه عوام این مثل ساری است که (( هزار شعر و غزل پیش کرده یی حیران است.)) بعضی خواص هم که می خواهند مردم را به زنده گانی مادی ترغیب نمایند در مقام شعر و شاعری بر می آیند، تنبلی ، لاقیدی ، درویش مشربی و از دنیا گذشتگی را نتیجه تلقیات شعری می دانند.
شعر نتیجه کاری و فعالیت قوای خیالی و احساسات مشاعر قلبی و عواطف رقیقه است. این منظومه قوای باطنی که منبع آن قلب و دماغ است یا زایده اتفاقات و حوادث است یا مولود آثار طبیعت و نقش و نگار های قلم قدرت بر صفحه آفرینش . تاگُل، عروی باغ و بلبل، دلباخته گُل است و بر شاخسار اشجار غزل سرایی می کند. شعر و شاعری هست و خواهد بود. تا شکوفه در قدوم موکب بهار سیم افشانی می کند، تا پرنده های سحر خیز دور درختهای سبز طواف می نمایند، تا نسیم صبحگاهی در اطراف چمن و دمن می گذرد و گرد و غبار را از چهره نوباوگان طبیعت پاک می کند، تا قرص آفتاب بر کاینات نور پاشی می کند، تا هنگام شفق خاصه قدرت بر صحنۀ لاجوردی آسمان نقش های رنگارنگ ترسیم می نماید، تا ستارگان آسمان در قبۀ این خیمه نیلگون مانند قندیل های معلق درخشندگی دارند، این آثار صیقل روح انسان اند شعر و شاعری بر حسب و الزام طبیعی بوده و خواهد بود.
می گوید: می خواهید تاثیر نظم را در انسان بدانید شکی نیست که تاثیر نظم نسبت به نثر زیاد تر است و به واسطه همین برتری نظم بوده که دانشمندان جهان در روزگار پیش رنج ها برده تا آرمان های خود را به رشته نظم کشیده، تقدیم جهانیان نموده اند. امروز هم نویسندگان بزرگ و متفکرین و روشنفکران کارشان همین است.
بلی نظم یا شعر تاثیرش زیاد است. بشرطی که از قلب پاک بیرون آید. شعر وقتی با آهنگ دلخواهی خوانده شود گذشته از انسان در حیوان هم اثر می نماید، در صورتیکه نثر چنین خاصیتی را دارا نیست. آواز ساربان تغیر عظیمی در طبیعت شتر دارد و آن را در رقص در می آورد.
تربیتی می گوید:((آن نغمه های ملکوتی که سوز و گداز شیفتگان را عیان ساخته و راز های نهانی را باز گوید شعر نام دارد. هنگامیکه احساسات به جوش آمده و تنور سینه مشتعل می گردد کلماتی بزبان می آید که آن را شعر می نامیم، و این احساسات را مردم پاکزادی که از سر چشمه الوهیت سیراب شده اند و افتاب عشق در دل آنها تابیده است نقاشی می کند، ما نغمات شور انگیز آنها را که به لباس نظم و نثر آراسته شده می شنویم . شعرای ما همواره سرودهای آسمانی را می خوانند و از اسرار ملکوتی حکایت می کنند. آری الهۀ عشق و وقار بالهای خود را به روی شعرا می کشاید و سروش آسمانی، ترانه های اسرار آمیز را به آنها آلهام می کند.))
شعرا تسبیح فرشتگان عالم قدس را می شنوند، آنها عالمی را می بینند که چشم های ظاهربین ما از نگریستن آن عاجز اند. این ناله های جان سوز و این ترانه های دلپذیر نه تنها شنوندگان را متاثر می سازد بلکه سرایندگان را نیز گاهی محزون و گاهی محظوظ می نماید. وای بر حال آن مردی که تنها ابعاد چهار گانه و یا غریو کار خانه ها را نقل محافل خویش ساخته به تجلیات روح و انوار محبت می خندد و می گوید این شعر های دلپذیر و این نغمه های موزون را چه سود که شعر و شاعری مشکلات مادی را حل نمی کند. راستی این کوتاه نظران بیدل چه می فهمند، هیچ افسوس بر حال این گروه که از شعر و ادب هم سودی مادی می جویند و نمی دانند که همان اروپای مادی نیز ترانه های شاعرانه را با دل و جان خریده و آفرینندگان شعر را می پرستند و مجسمه های هوگو و شکسپیر را می سازند.
راستی اگر عاطفه ، صمیمیت و اعتماد و بالاخره هزاران ملکۀ دیگر وجود نمی داشتند سر انجام هیئت اجتماع به کجا می کشید . آن جامعه بی روحی که تنها سروکارش با ماده است محکوم به فنا و زوال می باشد. البته با فکر مادی اشعار شاعر آسمانی را نتوان فهمید.
شعر، زاده احساس و عشق است، احساسی که افق دور دست امید و آروزها، به سراغ یأس و ناامیدی می آید. وقتی دلی به عشق و شعر می سوزد، دیگری این شعله ها خاموش شدنی نیست و وقتی عشق بر آن راه می یابد هرگز نمی میرد. شعر عشق و احساسی است که شاعر از آن نیروی زندگی می گیرد و با حادثات پنجه می دهد، به زمان لبخند می زند و راه پر مشکل زندگی را بخود هموار می سازد.

ســــــــــراج الدین "پــــــــــرواک"